


روبان هاي زرد صورتي نارنجي جعبه هاي آبي پوشالهاي کرم شيشه هاي کوچک خوشبو عروسکهاي سفيد سياه زشت زيبا کارتهاي قشنگ يک قلب ، دو قلب يک لب ، دو لب ............... يک سبد گل رز سرخ به ياد تک تک روزهايي که يک آغوش گرم اما سرد ، کلماتي پراز قشنگي اما دروغ چشمان من مدتهاست که اين زيباييها را گم کرده دلم تنگ شده براي کمي لرزيدن ، براي نفسهايي که به سختي بالا مي آيد کاش بودي تا دلم تنها نبود كاش بودي تا براي قلب من كاش بودي تا لبان سرد من كاش بودي تا نگاه خسته ام كاش بودي تا زمستان دلم كاش بودي تا فقط باور كني کاش که ای کاش ، این ای کاش ها نبود می خواهم بنویسم ولی نمی شود ، ذهن یاری نمی کند ، دل رضایت نمی دهد دسترسی به ریزه های شکسته ی این دل برای فاش کردن اسرارش که تا کنون پنهان مانده اند کار ساده ای نخواهد بود. می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی تابم که چگونه در حسرت لحظه های با غیر بودنت می سوزم که چقدر دلم از بی رحمی های نا تمام دنیا گرفته است. که چقدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر دستان تواند. می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی قرارم آری آغاز دوست داشتن زیباست گرچه پایان راه نا پیداست من اگر به پایان نیندیشم همین دوست داشتن زیباست رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم من از دو چشم روشن و گریان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش ـ بيا بگيرش ـ چرا ميديش به من هميشه مي خواستم بي علامت سوال برايت بنويسم اما اضطراب تپش هاي ترانه كه مهلت نمي دهد ديگر برو عزيز من! دل نگران هم نباش من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد قول مي دهم فردا كنارهمين دفتر خيس منتظرت باشم در هر ساعت از سكوت ترانه كه بيايي مرا خواهي ديد قول مي دهم اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟ گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم گفتم : تا هميشه پيشم ميموني گفت : آره گفتم : باهام بازي ميکني؟ گفت : نه گفتم : واسه چي؟ گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد گفت : هنوز گريه نکن گفتم : واسه چي؟ گفت : هنوز وقتش نرسيده من هم بيشتر گريه کردم مامانم اومد منو بغل کرد اون گفت : ميدوي اين کيه ؟ گفتم : نه گفت : اين مادرته گفتم : مادر چيه؟ گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : آره گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو گفت : ولي... گفتم : ولي چي؟ گفت : اون تو رو تنها ميزاره گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره گفت : تنهات ميزاره منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد اون گفت : اين رو ميشناسي؟ گفتم : نه گفت : اين پدرته گفتم : پدر گفت : آره گفتم : اين کيه ؟ گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد گفت : ميدوني اين کيه؟ گفتم : نه گفت : اين خواهرته گفتم : خواهر گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي گفتم : اين پيشم ميمونه گفت : نه اين هم تنهات ميزاره گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم گفتم : نه وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد گفت : ميدوني اين کيه ؟ گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره گفتم : نه نه نه گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند گفتم : چرا؟ گفت : تنهات ميزار بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن تا روزي که.... داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم .... ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره گفتم : اون که دوستم داره گفت : اين دليل موندن نيست من هم اون گل رو از اون گرفتم هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود اما من از جدايي ميترسيدم خيلي.... روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه.... توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم گفتم : تو که تنهام نگذاشتي گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم گفتم : تو کي هستي؟ گفت : غم گفتم : غم گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود ..... اکنون که زنده ام صبر نکن تا بميرم بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را در فراسوي يک مشت خاکستر سرد پنهان کني پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد اگر دوستم داري بگذار تا زنده ام بدانم چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه : دوستت دارم چقدر اندوه باره اگه بدونی اونی که میخوای یکی دیگه رو دوست داره چقدر بده که بهت بگه : بدون من زندگی کن چقدر بده که آروم آروم اشکاتو ببینه و بی تفاوت بگذره چقدر بده که..... چقدر باید دلت شکسته باشه که بخوای دست به خودکشی بزنی چقدر باید با احساست بازی شده باشه که مرگ بشه آرزوت چقدر باید درداتو تو خودت ریخته باشی که بشه یه کوه درد اونوقته که به انتهای خودت فکر میکنی من ... من به اون نقطه رسیدم تو رو هرگز نمي بخشم تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره تو رو هرگز نمي بخشم تو روزي خواهي آمد ... تو روزي خواهي آمد ... تو روزي خواهي آمد ... و پشيماني... داستاني نيستم كه تو مرا تعريف كني NOT THE SONG YOU SING آوازي نيستم كه مرا بخواني NOT THE VOICE YOU HEAR صدايي نيستم كه مرا بشنوي I`M COMMON PAIN يك درد ساده اي هستم SHUT ME THEN پس صدايم كن


با هم بوديم (يک لبخند تلخ)
من خودم راهم گم کرده ام![]()

اسير غصه ي فردا نبود
زندگي اينگونه بي معنا نبود
قصه گوي قصه ي فردا نبود
بي خبر از موج و دريا نبود
اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
بعد تو زندگی زیبا نبود
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()



راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


![]()
![]()
![]()


ـ اين چيه
ـ قلبم
ـ قلبت ؟
ـ آره
ـ تا بعد از تو دل به كسي نبندم
ـ واسه چي
ـ چون عاشقتم
ـ عشق يعني چي
ـ (با حسرت) يه روز مي فهمي
پسر جوون قلبشو به دختر داد. اما دختر منظور اونو نفهميد و قلب رو همونجا پاي يه نهال خشك گذاشت
سالها گذشت تا اينكه...
ـ سلام
ـ پير زن با تعجب به درخت بزرگ و سبز نگاه كرد و گفت : تو حرف مي زني
ـ درخت سايه خودشو روي پیر زن انداخت و با مهرباني گفت: آره
ـ پير زن پرسيد چجوري ممكنه
ـ درخت با حسرت گفت : مهم نيست ، اما اي كاش مي فهميدي قلب يه عاشق هميشه واسه
عشقش مي تپه
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
این مطلب رو با اجازه ستاره خانم از وبلاگش ( قلب یخی ) برداشتم . وبلاگشم تو قسمت پیوندهاست می تونین سر بزنین















![]()
![]()
![]()
![]()
اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
تو رو هرگز نمي بخشم
تو واسم يه خواب تاري
مثل لحظه هاي رفته
تو برام ارزش نداري
واسه عمري كه شكستم
مگه اين گناه من بود
كه به پاي تو نشستم
عشق تو مي برم از ياد كه برام فايده نداره
تو به هركسي رسيدي لبا تو خندون كردي
اخرش سير شدي و چشمش و گريون كردي
تو به هر كس رسيدي قلبت و پيشكش كردي
من عروسك نمي خوام عشق و بي ارزش كردي
واسه عمري كه شكستم![]()
![]()
![]()

و روزي خواهي آمد ...
همراه با نسيم ... همراه با پرستوي مهاجر ... همراه با ريزش اولين قطرات باران ...
سوار بر بال نرم آرزوها ... پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب ... و با خود دنيايي را خواهي آورد ...
و خاطراتي را زنده خواهي کرد که در پس خروارها خاک بوي تعفن گرفته اند ...
از سفري که سر آغازش ماجراي عشق بيگانه اي ديگر بود و فصل آخرش کوله باري از حسرت
تو روزي خواهي آمد ...
روزي که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد ...
روزي که ديگر نه چشمانم برقي خواهد داشت ... نه در قلبم رده پايي از عشق ...
روزي که ديگر خيلي دير خواهد بود ...![]()
![]()
![]()
I AM NOT THE STORY YOU TELL 
![]()
![]()
چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه 
چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه
چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه
چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه :
دوستت دارم
چقدر اندوه باره اگه بدونی اونی که میخوای یکی دیگه رو دوست داره
چقدر بده که بهت بگه : بدون من زندگی کن
چقدر بده که آروم آروم اشکاتو ببینه و بی تفاوت بگذره
چقدر بده که.....
چقدر باید دلت شکسته باشه که بخوای دست به خودکشی بزنی
چقدر باید با احساست بازی شده باشه که مرگ بشه آرزوت
چقدر باید درداتو تو خودت ریخته باشی که بشه یه کوه درد
اونوقته که به انتهای خودت فکر میکنی
من ... من به اون نقطه رسیدم

هميشه مي خواستم بي علامت سوال برايت بنويسم
اما اضطراب تپش هاي ترانه كه مهلت نمي دهد
ديگر برو عزيز من! 
دل نگران هم نباش
من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد
قول مي دهم فردا
كنارهمين دفتر خيس منتظرت باشم
در هر ساعت از سكوت ترانه كه بيايي
مرا خواهي ديد
قول مي دهم
![]()



رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما
رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم



![]()




























