تبليغاتX
Behshad Rad

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

که نمی داند چقدر دوستش دارم ...

روبان هاي زرد صورتي نارنجي

جعبه هاي آبي

پوشالهاي کرم

شيشه هاي کوچک خوشبو

عروسکهاي سفيد  سياه   زشت  زيبا

کارتهاي قشنگ يک قلب  ، دو قلب

يک لب ، دو لب ...............

يک سبد گل رز سرخ به ياد تک تک روزهايي که

با
هم بوديم (يک لبخند تلخ)

يک آغوش گرم اما سرد ، کلماتي پراز قشنگي اما دروغ

چشمان من مدتهاست که اين زيباييها را گم کرده 

من خودم راهم گم کرده ام

دلم تنگ شده براي کمي لرزيدن ، براي نفسهايي که به سختي بالا مي آيد

  

 

 

 

 کاش بودي تا دلم تنها نبود

اسير غصه ي فردا نبود


كاش بودي تا براي قلب من

زندگي اينگونه بي معنا نبود


كاش بودي تا لبان سرد من

قصه گوي قصه ي فردا نبود


كاش بودي تا نگاه خسته ام

بي خبر از موج و دريا نبود


كاش بودي تا زمستان دلم

اين چنين پر سوز و پر سرما نبود



كاش بودي تا فقط باور كني

بعد تو زندگی زیبا نبود


کاش که ای کاش ، این ای کاش ها نبود

 

| +| نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  172 نظر  | 

بی قرار

                                              

می خواهم بنویسم ولی نمی شود ، ذهن یاری نمی کند ، دل رضایت نمی دهد

دسترسی به ریزه های شکسته ی این دل برای فاش کردن اسرارش که تا کنون

پنهان مانده اند کار ساده ای نخواهد بود.

می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی تابم که چگونه در حسرت لحظه های با غیر بودنت می سوزم

که چقدر دلم از بی رحمی های نا تمام دنیا گرفته است.

که چقدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر دستان تواند.

می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی قرارم

آری آغاز دوست داشتن زیباست

گرچه پایان راه نا پیداست

من اگر به پایان نیندیشم

همین دوست داشتن زیباست

                                               

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  226 نظر  | 

گریز و درد

                    

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما

رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

                          

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  145 نظر  | 

عشق ...


ـ بيا بگيرش

ـ اين چيه

ـ قلبم

ـ قلبت ؟

ـ آره

ـ چرا ميديش به من

ـ تا بعد از تو دل به كسي نبندم

ـ واسه چي

ـ چون عاشقتم

ـ عشق يعني چي

ـ (با حسرت) يه روز مي فهمي



پسر جوون قلبشو به دختر داد. اما دختر منظور اونو نفهميد و قلب رو همونجا پاي يه نهال خشك گذاشت

سالها گذشت تا اينكه...



ـ سلام

ـ پير زن با تعجب به درخت بزرگ و سبز نگاه كرد و گفت : تو حرف مي زني

ـ درخت سايه خودشو روي پیر زن انداخت و با مهرباني گفت: آره

ـ پير زن پرسيد چجوري ممكنه

ـ درخت با حسرت گفت : مهم نيست ، اما اي كاش مي فهميدي
قلب يه عاشق هميشه واسه

عشقش مي تپه

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  152 نظر  | 

سكوت مرگ

هميشه مي خواستم بي علامت سوال برايت بنويسم

اما اضطراب تپش هاي ترانه كه مهلت نمي دهد

 ديگر برو  عزيز من! 

دل نگران هم نباش

 من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد

 قول مي دهم فردا

 كنارهمين دفتر خيس منتظرت باشم

 در هر ساعت از سكوت ترانه كه بيايي

مرا خواهي ديد

 قول مي دهم

| +| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  62 نظر  | 

غم ...



این مطلب رو با اجازه ستاره خانم از وبلاگش ( قلب یخی ) برداشتم . وبلاگشم تو قسمت پیوندهاست می تونین سر بزنین

 

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي  که منو تنها نگذاشت غم بود .....



| +| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  19 نظر  | 



اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار

 اکنون که زنده ام

صبر نکن تا بميرم

 بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد

و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را

در فراسوي يک مشت خاکستر سرد

پنهان کني

پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد

اگر دوستم داري

بگذار تا زنده ام بدانم

| +| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  10 نظر  | 

چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه 

چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه

چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه

چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه :

دوستت دارم

چقدر اندوه باره اگه بدونی اونی که میخوای یکی دیگه رو دوست داره

چقدر بده که بهت بگه : بدون من زندگی کن

چقدر بده که آروم آروم اشکاتو ببینه و بی تفاوت بگذره

چقدر بده که.....

چقدر باید دلت شکسته باشه که بخوای دست به خودکشی بزنی

 چقدر باید با احساست بازی شده باشه که مرگ بشه آرزوت

چقدر باید درداتو تو خودت ریخته باشی که بشه یه کوه درد

اونوقته که به انتهای خودت فکر میکنی

من ... من به اون نقطه رسیدم

 

| +| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  7 نظر  | 





| +| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  4 نظر  | 

هرگز ... نمی بخشمت



تو رو هرگز نمي بخشم
تو واسم يه خواب تاري
مثل لحظه هاي رفته
تو برام ارزش نداري

تو رو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم
مگه اين گناه من بود
كه به پاي تو نشستم

تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره
عشق تو مي برم از ياد كه برام فايده نداره
تو به هركسي رسيدي لبا تو خندون كردي
اخرش سير شدي و چشمش و گريون كردي
تو به هر كس رسيدي قلبت و پيشكش كردي
من عروسك نمي خوام عشق و بي ارزش كردي

تو رو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم


| +| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  10 نظر  | 

تقديم به هيچ کس ...



و روزي خواهي آمد ...
همراه با نسيم ... همراه با پرستوي مهاجر ... همراه با ريزش اولين قطرات باران ...

تو روزي خواهي آمد ...
سوار بر بال نرم آرزوها ... پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب ... و با خود دنيايي را خواهي آورد ...

تو روزي خواهي آمد ...
و خاطراتي را زنده خواهي کرد که در پس خروارها خاک بوي تعفن گرفته اند ...

تو روزي خواهي آمد ...
از سفري که سر آغازش ماجراي عشق بيگانه اي ديگر بود و فصل آخرش کوله باري از حسرت

و پشيماني...

تو روزي خواهي آمد ...
روزي که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد ...

روزي که ديگر نه چشمانم برقي خواهد داشت ... نه در قلبم رده پايي از عشق ...

روزي که ديگر خيلي دير خواهد بود ...


| +| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385 توسط محمد (محبوبه شب)  |  8 نظر  | 

 


             I AM NOT THE STORY YOU TELL

داستاني نيستم كه تو مرا تعريف كني

                  NOT THE SONG YOU SING

       آوازي نيستم كه مرا بخواني

                 NOT THE VOICE YOU HEAR

     صدايي نيستم كه مرا بشنوي

                      I`M COMMON PAIN

        يك درد ساده اي هستم

                        SHUT ME THEN

              پس صدايم كن

 

چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه 

چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه

چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه

چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه :

دوستت دارم

چقدر اندوه باره اگه بدونی اونی که میخوای یکی دیگه رو دوست داره

چقدر بده که بهت بگه : بدون من زندگی کن

چقدر بده که آروم آروم اشکاتو ببینه و بی تفاوت بگذره

چقدر بده که.....

چقدر باید دلت شکسته باشه که بخوای دست به خودکشی بزنی

 چقدر باید با احساست بازی شده باشه که مرگ بشه آرزوت

چقدر باید درداتو تو خودت ریخته باشی که بشه یه کوه درد

اونوقته که به انتهای خودت فکر میکنی

من ... من به اون نقطه رسیدم

 

 

 

سكوت مرگ

هميشه مي خواستم بي علامت سوال برايت بنويسم

اما اضطراب تپش هاي ترانه كه مهلت نمي دهد

 ديگر برو  عزيز من! 

دل نگران هم نباش

 من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد

 قول مي دهم فردا

 كنارهمين دفتر خيس منتظرت باشم

 در هر ساعت از سكوت ترانه كه بيايي

مرا خواهي ديد

 قول مي دهم

 

 

                    

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما

رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

                          

 

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 14:37 |

راز

 

 

من شعر ناتمام انساني رسوخ كرده در اعماق خودم

 

شعري نا تمام دردفتري به سرانجام رسيده

 

از رويا هاي مرده سخن خواهم گفت

 

و از خاطره هاي به خاك سپرده

 

از روحي متشنج در اعصار زمين

 

و از دواير سرگردان نيستي

 

شعري ناتمام در سراپرده ابديت

 

من مرگ ممتد خياباني خالي

 

در كوچه بن بست تاريكي هايم

 

خياباني پوشيده از چشمهاي كور پنجره ها

 

سرگردان در تمام معني ها

 

پوچ در تمام نيستي ها

 

و خالي از تمام تهي ها

 

آري من سخن امروز و فردا نيستم

 

و حتي ديروزها

 

من سخن رازهاي زمينم

 

رازي نهفته دردل درختي پير

 

كه براي معشوقه اش ، گنجشك

 

ريشه هايش را دوانيد بر سر كوه

 

و باد زمزمه زمين را در گوش درخت نجوا كرد

 

و تو براي اين رازها

 

همه را به نيستي كشاندي

 

زمين را منفجر كردي

 

درخت را سوزاندي

 

و گنجشك را به قتل

 

من شعر ناتمام انساني رسوخ كرده در

 

اعماق خودم

 

شعري نا تمام

 

در دفتري به سرانجام رسيده.

 

 

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 14:30 |

 

 

شب بود!

همه جا تاريك،

دل من با ستاره ها نزديك

آسمان يك بهار بي سامان

چشمهايش ستاره اي در أن

اشكهايم ميان باغ نگاه،

به جا مانده از خزان حسرت واه

دستهايم پر از ترنم عشق

قلب پاكش نماد بهشت

روي قلبم به يادگار نوشت

لحظه لحظه قاصدكها را

به لبخند او رها كردم

به ياد او وعشق زيبايش

سينه ام غرق در دعا كردم .

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 14:28 |

 

 

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره


وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره


وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم


وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم


با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم


من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم



وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو


وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو


وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم


وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم


با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم


من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم



تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره


آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره


تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه


جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه


هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته


كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته

 

قصه این جوری شروع شد...

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم


هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن


تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 14:26 |

می گفتم عاشقم ولی  عشقم  رو  نشناخته   بودم

نمی دونستم   الکی   دل  به  دلش  باخته   بودم

می گفتم عاشقم ولی  دروغ  می گفتم  به  خودم

با عشقم از روی  دلم  بد  جوری  شرمنده  شدم

گول  زدنم  کاری  نداشت   مثل  دلم  ساده  بودم

با آب   و  دونه  هوسش  تو  قفس  افتاده   بودم

یه روز اون برام   عزیزتر  از  جون  شده  بود

دل من از  عشق  اون  تفلکی  داغون  شده  بود

فکر می کردم واسش از هر چی داره عزیزترم

با خودم   گفته   بودم   ساده   ازش   نمی گذرم

حالا اون رفته و   من   خیلی   دلم   ازش   پره

 

 

 

 

 

 

 

 

برای عشقم

مرگ به خاطر عشق!
روی تخته سنگی نوشته شده بود:اگر جوانی عاشق شد چه کند؟زیرش نوشتم:صبر کند!جوان زیر جمله ی من نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟منم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتر است!ایامی گذشت و رفتم جواب را بخوانم اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم!!!
 
 
 

عاشق کسی شو که قلب بزرگی داشته باشه تا برای ورود به آن مجبور نشی خودتو کوچیک کنی!!!!!

 

 

 
+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:36 |

 

 

 

TinyPic image

 

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:29 |
 
 
 
 

زندگي چيدن سيبي است که بايد

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

زندگي رودي است جاري هر که آمد

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

قاصدک , اين کولي خانه به دوش

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ...

 چيد و رفت

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

زندگي رودي است جاري هر که آمد

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

قاصدک , اين کولي خانه به دوش

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ...

 

 

 

 

 

 

 

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

زندگي رودي است جاري هر که آمد

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

قاصدک , اين کولي خانه به دوش

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي نام

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

زندگي رودي است جاري هر که آمد

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

قاصدک , اين کولي خانه به دوش

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ...

 يد و رفت ...

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

زندگي رودي است جاري هر که آمد

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

قاصدک , اين کولي خانه به دوش

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ...

  

 
+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:25 |

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 

 

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:22 |

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:14 |

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهشاد راد در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:14 |

explorer blog

JavaScript Codes JavaScript Codes

Top Java Script in کدهای جاوا اسکریپت

webloger site

http://www.javakhafan.7p.com

کدهای خفن جاوا اسکریپت